افراط و تفريط هر دو به يك اندازه فاجعه هستند

درسته... امسال كنكور داری... همه‌چیز با همیشه فرق كرده خواب و خوراك و درس و زندگی همه‌چیز شكل جدیدی به خودش گرفته. قبول... بالاخره وقتی یك هدف جدید در زندگی ما پیدا می‌شود متناسب با آن باید تغییراتی در روند كارهایمان ایجاد كنیم تا با هدفمان همسو بشویم. از طرفی حتما با من در این مورد موافق هستید كه هر تغییر مسیری لزوما ما را به هدف‌هایمان نزدیك‌تر نمی‌كند و گاهی دقیقا به بیراهه می‌زنیم. چطور باید مسیرهایی درست و بجا انتخاب كنیم؟ اینجا نمی‌خواهم راجع به مسایل درسی و برنامه‌ریزی آنها صحبت كنم... بیشتر منظورم تغییرات عادتی است كه در سال كنكور سعی می‌كنیم در روال زندگی‌مان اعمال كنیم. 1 - «مادر: مریم، بیا ناهار آماده است. مریم: من نمی‌آیم... شما بخورید. مادر: آخه چرا؟ تو كه صبحانه هم درست نخوردی! دیشب شام هم كه فقط سالاد خوردی...، تو كه قبلا اینطوری نبودی؟» مریم به این فكر می‌كند كه امسال چون كنكور دارد و دائما پشت میز نشسته و فعالیت بدنی ندارد، چاق می‌شود... و برای جلوگیری از این مساله تصمیم گرفته كه مقدار غذایش را خیلی كمتر از قبل بكند. 2 - سامان برای صبحانه یك نان سنگك، خامه و شكلات صبحانه با یك كم پنیر، گردو، كره و مربا خورد تا حسابی سر حال بیاید و كوك شود. یكی، دو ساعتی درس خواند و بعد حدود ساعت 10 دو لیوان شیر و خرما خورد تا قند خونش نیفتد و مغزش خسته نشود. برای ناهار هم كه دیگر حسابی ضعف كرده بود و دو بشقاب پلو خورشت مفصل نوش جان كرد و رفت كه یك چرت بزند تا خستگی به در كند و برای مطالعه بعد‌از‌ظهر آماده بشود... بعد از یكی، دو ساعت خواب بلند شد، نشست پشت میز و شروع كرد به ریاضی خواندن... ساعت حدودا 5 بود كه آمد و یك معجون شیر و نارگیل و پسته با موز و گردو برای خودش ردیف كند تا قوت بگیرد... كه دیگر صدای پدرش در آمد كه پسر چه خبر است... حال من جای تو بد شد. چرا تو اینطوری شده‌ای؟! كه مادرش جواب داد: «بچه كنكور دارد... صبح تا شب دارد درس می‌خواند... باید خوب غذا بخورد تا جان داشته باشد این همه درس بخواند.» 3 - سارا از مدرسه آمده بود خانه. امروز مدرسه دو ساعت زودتر از همیشه تعطیل شده بود. كلاس فیزیك ساعت آخر تشكیل نشده بود. سارا ناهار خورد و دید كه چندان خسته نیست و داشت فكر می‌كرد كه شروع كند به درس خواندن یا نه... همینطوری كه داشت به برنامه‌هایش فكر می‌كرد با خودش گفت آهان فهمیدم... حالا كه فرصت دارم، بهتر است این دو ساعت را بخوابم تا سر حال‌تر و شاداب‌تر بنشینم پای درسم و بازدهی‌ام را نسبت به روزهای قبل بالاتر ببرم و خوابید... 4 - ساعت 3:30 بود... امیر با یك فنجان قهوه وارد اتاقش شد... از منظره روی میزش معلوم بود این فنجان ششم قهوه است كه برای خودش آماده كرده! 


متن کامل در فایل پیوست مشاهده نمایید.

فایل پیوست مقاله

فایل PDF کامل این مقاله برای مشاهده و دانلود